خرید بک لینک
بِسْم الله براى کسى که خیلى خیلى دوستش دارم... . سلام نمیدانم شما دقیقا نظرتان درباره ما چیست، یکبار که در خواب دیدمتان، خیلى از دستم ناراحت بودید برخلاف بارهاى قبل، و من خیلى خورد توى ذوقم. - به قول خودتان - لکن من نمیتوانم فراموش کنم آن شب را که آمدم جلو، سلام کردم، شما یک تعریفى از من کردید، من

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:11

بِسْم الله


بگو چه راز غریبى در آشنایى ماست؟

که آشناى منى اى غریبه؛ مدت هاست...

.

.

زمان، کمک به فراموش کردن تو نکرد

گذشت و... آتش عشقت هنوز پابرجاست

....

پ ن :

لکن اخاف التورط فیک،

اخاف التوحد فیک،

اخاف التقمص فیک...


برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله . حالم از خودم بهم میخورد. همان بار اول که رفتم بین بچه هاى فاطمیون گشتم و مزارشان را دیدم کافى بود که حالم از خودم بهم بخورد. یک لحظه احساس کردم یک ذره از حال بابا را دارم وقتى سرگردان بین مزار شهداى گلستان شهداى اصفهان میگردد و هم سن و سالها و هم محله اى ها و دوستانش را جستجو میکند... د

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله . . خواستند آسمان را بخراشند؛ با برج ها و هواپیماها و موشک هاى زمین به هوا. صدها برج بابل بنا کردند تا از روى پشت بامش، به سمت خدا تیر بیندازند. با دود ماشین ها و کارخانه هایشان خواستند اهالى عرش را خفه کنند. و در آخر گفتند: خدا مرده است. خواستند خدا را بکشند تا پشت بلندگوها، " انا ربکم

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله شاید یکسال است که یکی از آن تلویزیون هاى بزرگ خریده ایم. انگار بیشتر از ٤٠ اینچ است. مجهز به واى فاى است و سیستم عامل اندروید هم دارد. کیفیت تصویرش هم خداراشکر خیلى خوب است. کنترلش خیلی خوب کار میکند و لازم نیست براى شبکه عوض کردن ده بار بکوبیم توى سرش. من اما همه خاطرات خوبم از تلویزیون- یعنى جومونگ و یانگوم و یوسف پیامبر و مختار و فوتبالیست ها و مردان آهنین و مرد هزار چهره و برره و مسافران و وضعیت سفید و فوتبال بازى کردن با پلى استیشنم را- در تلویزیون کوچک لامپى قبلیمان جا گذاشته ام. ولى چه میشود کرد، وقتى همه از این تلویزیون بزرگ ها میخرند، لابد ما هم باید میخریدیم. هرچند تلویزیون کوچکمان را تازه تعمیر کرده بودیم.

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 16:20

. بِسْم الله تصور کنید که بیمار دست و پا شکسته ىِ نیمه جانى کنارتان افتاده و دارد جان مى کَنَد، و شما هم دارید از سر احساس مسئولیت برایش داستان هاى ملانصرالدین را میخوانید بلکه کمى بخندد و ایضا پند بگیرد تا راحت تَر جان بدهد. مى گویند دست و پایش را گچ بگیر، زخم سرش را ببند، خون بهش برسان، خونش رفته؛ حداقل برسانش بیمارستان! ولى شما میدانید که وظیفه تان این است که برایش داستان هاى پند آموز بخوانید و اساسا خویشکارى شما اینگونه تعریف شده است. خون رسانى و گچ گرفتن دست و پا وظیفه پزشک است و رساندن به بیمارستان هم کار راننده آمبولانس. اینکه این ها کارشان را درست انجام نمیدهند گردن خودشان است! شما دارید کارتان را به خوبى پیش مى برید... . . حکایت جماعت ادبیاتى و شاعر است. میگویم خجالت میکشم وقتى به من میگویند شاعر. میگویم بیمار افتاده است کنارم و دارد جان میدهد، باید کارى بکنم! سه هفته است که جلسات استاد فاضل شروع شده است؛ من هیچ رغبتی ندارم به اینکه بروم. امروز بچه های دانشگاه امام صادق زنگ زدند بهم که آقای اکبری امشب ما جلسه شعر اعتراض داریم، تو هم بیا شعر بخوان! حالا کاری ندارم که نسبت بن

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 16:20

بسم الله

چند ساعت بیشتر نمانده تا هبوط کنم به تهران.

دوست ندارم تهران را. نفسم میگیرد. سینه ام تنگ میشود.

چه بگویم نگفته هم پیداست...

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

بِسْم الله


امشب داشتم بى دلیل در خیابان انقلاب قدم میزدم. حد فاصل چارراه ولیعصر تا میدان انقلاب را خیلى دوست دارم، مخصوصا شب ها قبل از ساعت ٩ که همه جا تعطیل بشود.

چند تا پسر بچه به شکل حاجى فیروز داشتند بین ماشین ها راه میرفتند و ساز میزدند.

بوى عید مى آید و من حقیقتا بى حس ِ بى حسم. چیزى که پیش رویم میبینم، نیست جز ورود از زمستان به بهار. نه سالى نو میشود و نه چیزى عوض میشود.

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

بِسْم الله صداى نکره بیل مکانیکى، وز وز دستگاه جوش و نور سفید کور کننده اش، صداى به هم خوردن میلگردها، گودبردارى، دود ماشین سنگین ... پول و ماشین بر انسان چیره شده است. دارند از امام رضا هم پول در مى آورند. براى انسان مدرن با عقل محاسبه گرش، گاهى امام معصوم هم تبدیل به کالا مى شود. اصلا براى عقل مدرن، مفهوم عصمت نمیتواند تعریف شود. عقل مدرن از همه چیز تقدس زدایى کرده است به جز خودش. برایش عشق معنایى ندارد، معنویت پوچ است. . . آه اى عقل مقدس مدرن! اى پروردگار دنیاى متجدد! . . پ ن: من هنوز به دنبال مسجد چهاردیوارى بدون سقف مدینه دوران پیغمبرم! این طلاکارى ها و گنبدهاى باشکوه و سقف هاى بلند را نمیفهمم. آن شکوهى که سراسر وجودم را فرامیگیرد نه از شکوه این طلاکارى ها و سقف هاى بلند است، که از عظمت امام حاضر و زنده اى است که بدنش مدفون در اینجاست.

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 18:43

بسم الله

برایش از شریعتی گفتم و سید جمال و إقبال، انگار من خودم را در او پیدا کرده بودم. میگفت چقدر شبیه فکر میکنیم!

فاطمة هی فاطمة و الدعاء را برایم از شریعتی آورد. شعرهای إقبال و راغب را خطاطی کرده بود و برایم میخواند. از الحیاة گفتیم و شنیدم، از ابوشریف، از خیلی جاها و خیلی چیزها.

از پیشگوهای شام و جادوگرهای عمان میگفت، از جنگ بعدی! از عافیت طلبی ما. از سهیل اسعد، از بن لادن!

میخواستم کل شب را بمانم. داشتم خودم را پیدا میکردم در شلوغی میدان انقلاب...

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بسم الله دیروز یکی از بچه های مدرسه که سومی است داشت درباره جنبش دانش آموزی و اینجور چیزها با من صحبت میکرد. میگفت قبلش با سید و سامان و کیا و اشتری هم صحبت کرده است. یکهو یاد همه آرزوهایم افتادم. یاد صحبت کردن ها با کیا و آن شب ماه رمضان که بعد از حاج قربون با اشتری تا خود سحر روی چمن های پارک اندیشه درباره همین چیزها صحبت میکردیم! و یاد همه رویاپردازی ها درباره عصر علوم انسانی و کانالی که با بچه ها زده بودیم... و یاد هرچیزی که وقتی از جلوی دفتر گاج رد میشدم به آنها فکر میکردم. حالا همه رؤیاها چه شد؟ هیچ! من بعد از پایان سال تحصیلی رفتم دوره المپیاد و بچه ها رفتند نشستند سر کلاس های کنکور مدرسه! این پایان همه شان بود. به آن دانش آموز سومی گفتم شش ماه دیگر همه چیز برایتان تمام میشود !

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله در وصل همکنار خیالیم چاره نیست آیینهایم و عکس به بر میکشیم ما اینجا جواب نامهٔ عاشق تغافل است بیهوده انتظار خبر میکشیم ما... #بیدل

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله حالا امروز، بعد از سه ماه دوری، مامان جون هم رفت پیش شوهرش. بابا نمیداند. فقط میداند باید برویم اصفهان چون مامان جون ناخوش احوال است. کاش گواهینامه ام آمده بود... نمیتوانم دوباره بابا را بغل کنم و بگذارم سرش را بگذارد روی شانه هایم و گریه کند. حالا من خودم باید سرم را بگذارم روی شانه های کسی و گریه ... این اتفاق شاید جزو آخرین مراحل باشد... این اتفاق باید جزو آخرین مراحل باشد... حالا روی بوته های صحرا ساختمان چیده اند. من حتی نمیتوانم بروم صحرا و گریه کنم و بوته بچینم. همه جا پر از ساختمان است. حتی نمیدانم بار بعدی که رفتم اصفهان و رفتم بیرون و نصف شب برگشتم چه کسی قرار است دم در خانه منتظرم باشد و وقتی رسیدم بگوید: نَنَه نگران شدما... و بعد مرا با عمو مهدی مقایسه کند که او هم همیشه دیر می آمد. خدایا کاش همه اش خواب باشد...

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله

بابا هنوز فکر میکند مادرش زنده است.

زنگ زد به عمو مهدی، عمو گفت حالش بهتر است. بابا پرسید عمو مجتبی کجاست ؟ عمو مهدی گفت پرواز است. بابا گفت کجا پرواز است؟ من زنگ زدم گفت دارم میرم بیمارستان!

عمو مهدی قفل کرد.

بابا گریه کرد. بهش کمی تربت دادم. گفت این را باید میدادی به مامان جون...

گفتم هرچه شده دیگر شده... بخور آروم میشی...

خدایا چرا امسال داره اینطوری میشه؟

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بسم الله شریعتی یک جمله دارد نزدیک به این مضمون که: خدایا تو چطور زندگی کردن را به من بیاموز، من خود چگونه مردن را انتخاب میکنم. دارم فکر میکنم چقدر از صدای روضه خوان های سر میت بدم می آید. از شعرهای بیخودشان. از تعارفات رسمی الکیشان. از جمله های کلیشه بندی شده شان. امروز داشتم فکر میکردم که گریه برای مرده چه چیز بیخودی است! ما که داریم گریه میکنیم چرا برای ائمه گریه نکنیم؟! یعنی چرا این روضه خوان لعنتی انقدر اراجیف میبافد؟! چرا نمیرود سر اصل مطلب. یعنی سر داستان کوچه و در و دیوار و مادر ١٨ ساله... خدایا یعنی می شود من آنطور بمیرم که آدم ها بعد از مرگم برای خودم گریه نکنند؟ یعنی میشود وقتی قبل از غسل، بابا پارچه را کنار میزند از روی صورتم، صورتم قرمز باشد؟ من اصلا آن رنگ سفید گچی را دوست ندارم... خدایا تو حسینی زیستن را به من بیاموز تا من خود، حسینی مردن را انتخاب کنم... بهشت جهادی ها خیلی خیلی قشنگ تَر است...

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

. بِسْم الله درباره حاکمیت نگاه ریاضیاتى بر مسائل علوم انسانى. بارها از مدعیان علوم انسانى شنیده ام که به اینکه پیش از این دانشجوى رشته هاى مهندسى بوده اند افتخار میکنند یا بنظرشان باید در مدارس علوم انسانى انجمن تفکر ریاضى برپا شود و از این دست کارها و حرف ها. من بخاطر حضور در فضاى ریاضى زده مدارس سمپاد، از ابتدا، این نوع نگاه در نظرم تقریبا بدیهى بود، تا اینکه بصورت نسبتا جدى ترى وارد فضاى علوم انسانى شدم. اما چند سوال: یکم اینکه، معتقدان به این نگاه باید در ابتدا این پرسش را پاسخ بدهند که نگاه ریاضیاتى یعنى چه؟ من از چند نفر از آن ها پرسیده ام و پاسخ ها در دو دسته کلى قرار میگیرند: یکم اینکه نگاه ریاضیاتى، نگاهى کل نگر است و دوم اینکه نگاه ریاضیاتى، مسئله محور است. خب؛ سوال دوم اینجاست که اولا نگاه کلى و مسئله محور ریاضیاتى چرا باید براى علوم انسانى مفید باشد و اصلا از کجا معلوم که علوم انسانى فاقد این نگاه باشد؟ یک مسئله دیگر اینجاست که نگاه ریاضیاتى و مهندسى، نگاهى صفر و یکى است و شاید به همین علت است که کلى نگرى را نیز به همراه دارد. اساسا نگاه ریاضیاتى، نمیتواند متوجه بسیار

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله دارم فکر میکنم اگر الان بمیرم، لحظه اى که سنگ لحد را گذاشتند رویم و خاک را ریختند، وقتى حضرات فرشته ها آمدند بالاى سرم و درباره خدا و پیغمبرم سوال پرسیدند، جوابى که میدهم احتمالا " لیلا" است ! لیلاجان! دوشنبه که ان شاءالله میروم مشهد، قول میدهم حداقل خدا و پیغمبرم را از دستت نجات بدهم! قول ! . . پ ن: یک لحظه به این نکته متوجه شدم که وقتى شعرا بیت هایى میگویند با این مضمون که ما در قبر هم به یاد تو هستیم، چقدر بامزه است! مردن نهایت انقطاع است بنظرم. این را دوسه روز است خیلى خوب و بیشتر از قبل میفهمم. خدایا اگر قرار است عمر کنم هم، مرا در عین زندگى، بمیران! لطفا!

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله البته یک خوبی این قضیه تبدیل شدن لیلا به خدا و پیغمبر ما این است که مى شود این طور تصور کرد که این مرحله یک مرحله تا خداست! یعنى شما توجه بفرمایید که تا یک وقتی یک نَفَر هواى نفسش خدا و پیغمبرش باشد و از یک وقتی به بعد، یک نَفَر دیگر بشود خدا و پیغمبرش. خب این بالاخره پیشرفتی است برای خودش! بعد همانطور که پیش از آن از هواى نفسش عبور کرده بود و یک نَفَر دیگر را براى خدایى و پیغمبرى برگزیده بود، حالا هم از آن یک نَفَر عبور میکند و خدا و پیغمبرش را پیدا میکند. اصلا این همان از مقامات تبتل تا فنا است که حضرت بلخى فرمودند. یعنى شما در سلوک، اول از هواى نفس خودتان میگذرید و به یک لیلایى، شمس تبریزى اى چیزى میرسید و بعد آن لیلا یا شمس تبریزى شما را به فنا میدهد و این سیر پلکانى، همان سیر پلکانى از مقامات تبتل تا فناست که بعد انسان را تا ملاقات خدا میرساند! توجه بفرمایید که ورود به هر مرحله با کمک مرحله قبلی است. یعنى شما احتمالا ابتدائا با چیزی شبیه هواى نفستان چیزی شبیه لیلا را پیدا میکنید و بعد آن لیلا، هواى نفس شما را کنار میزند و بعد با چیزی شبیه لیلا به مرحله بعدی وارد میشو

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

بِسْم الله چند ساعت مانده که سوار قطار بشوم اگر خدا بخواهد، چندساعت بعد پیاده میشوم. بعد میروم غسل زیارت میکنم، بعد سریع میروم حرم. هی میروم حرم... درست مثل آخرین مشهد. این مشهد با مشهدهای دیگر فرق میکند. آقا اصلا میخواهم برای دلم بروم حرم. اصلا میخواهم بروم پیش طبیب. اصلا میخواهم انقدر خودم را برای امام لوس کنم و انقدر یا وجیها عند الله بگویم که بالاخره نگاهم کند. امشب که داشتم با طه حرف میزدم، فهمیدم چندبار ناراحت شد از دستم. خیلی تند و خشن صحبت کردم، بعد با خودم فکر کردم که دقیقا چه مرگم شده ؟ به جواب مشخصی نرسیدم ، مثل بقیه سوال هایم در این چند وقت. گویی در یک بیابان خیلی خیلی بزرگ گیر افتاده ام و هی میدوم این طرف و آن طرف! علیرضا میگفت برو مشهد و فقط بگو: امام رضا! . پ ن: امروز ظهر دم در دانشکده علوم اجتماعی یک آیه از قرآن خیلی توجهم را جلب کرد و بعد از خواندش نمیدانم چرا یک دفعه لبخند زدم. این آیه را لابد چندبار دیگر همینجا دیده بودم ولی اصلا این حس را پیدا نکرده بودم! میفرماید: من یتق الله یجعل له مخرجا.

برچسب: نویسنده: حمید صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی